شمس الدين حافظ

308

سفينه حافظ ( فارسى )

حافظا گر عاشق و مستى دگر ره بازگوى * عاشق زارم مرا با كفر و با ايمان چه‌كار [ اى برده نرد حسن ز خوبان روزگار ] 6 * شماره مسلسل 347 اى برده نرد حسن ز خوبان روزگار * قدّت براستى چو سهىسرو جويبار الحق وجود نقش و نشان دهان تو * موهوم نقطه‌ايست نه پنهان نه آشكار داديم دل بدست خط و خال و زلف تو * از دست هر سه‌تا چه كشد اين دل‌فگار با صدهزار دشمن اگر يار با منست * دانم مصاف را و نترسم ز كارزار عشقت چو در سراچهء دل خانه‌گير شد * زين در اگر بدر شوم آيم باضطرار گر سر و پيش قد تو سر مىكشد مرنج * عقل طويل را نبود هيچ اعتبار منصوبه « 1 » هواى تو حافظ كنون چو باخت * در شش‌در « 2 » غمت دلش افتاد مهره‌وار [ اى باد مشك‌بو بگذر سوى آن نگار ] 7 * شماره مسلسل 348 اى باد مشك‌بو بگذر سوى آن نگار * بگشا گره ز زلفش و بوئى به من بيار با او بگو كه اى مه نامهربان من * بازآ كه عاشقان تو مردند از انتظار دل داده‌ايم و مهر تو از جان خريده‌ايم * بر ما جفا و جور فراقت روا مدار كردى چو روزگار فراموش بنده را * زنهار عهد يار وفادار « 3 » ياد دار « 4 » اى دل بساز با غم هجران و صبر كن * اى ديده در فراقش ازين بيش خون ببار بارى خيال دوست ز پيش نظر مشوى * چون بر وصال يار نداريم اختيار

--> ( 1 ) منصوبه يعنى برقرار شده ، گماشته‌شده ، در بعضى نسخ بجاى منصوبه « منصوبه در » ذكر شده است ( 2 ) شش‌در اصطلاحى است در نردبازى كه چون مهره داخل آن افتد زندانى و خروجش غير ممكن مىشود ( 3 ) در بعضى نسخ بجاى « ياد » كلمه « گوش » آمده است ( 4 ) در يكتائى اين بيت چنين است : ما را چو روزگار فراموش كرده‌اى * جانا شكايت از تو كنم ياز روزگار